تا 17 خرداد نیستم.....
بعد از اون میام.....البته شاید...
بعد از اون هم کنکور دارم.....به خاطر همون....
گفته بودم داستان میذارم برا این پست...
ولی بعد گفتم چی بذارم؟؟؟...از تو اینترنت هم که نمیشه کپی کرد....
هر چی باشه داستان نذاشتن بهتر از داستان تکراریه....لااقل برای من....
امروز.......امروز روز آخر مدرسه بود................دیگه....دیگه....دیگه تموم شد......
میدونم مسخرس ....ولی الان نمیدونم باید شاد باشم یا ناراحت....راستش حال هر دوشو دارم....
ناراحتم به خاطر اینکه دیگه دارم گنده میشم.!!!!خوشحال هم به خاطر اینکه از شر یه تعداد آدم و بعضی چیزا راحت میشم....بماند که کین و چین....که خودشون میدونن کین و چین...
کاش میشد همشو یه جا دفن کرد...
قبول دارم که حضرت علی خیلی از دست مردمش درد کشید....خیلی....
خوب مطمئنا هیشکی هم تو مظلومیت به پاش نمیرسه....ولی یه خطبه داره که خیلی خوشم اومد...
یعنی احساس میکنم یه جورایی حرف دل من هم هست به بعضیا و بعضی چیزا که واقعا حقشونه مثل امام علی به اونا بگم:
ای مردنمایان نامرد....ای فکر شما چون خواب مشوش کودکان...کاش شما را نمی دیدم و نمی شناختم.....آه چه آشنایی ملالت بار و غم انگیزی . مرگ بر شما باد که قلب مرا به درد آوردید و سینه ام را از خشم مالامال کردید و جام اندوه را جرعه جرعه در گلویم ریختید ......
بگین چی شده.....!
امروز که روز آخر بود بابای اون دوستم که باهاش قهرم.....توی پست های قبلی گفتم....
اومد مدرسه....
وااای باورم نمیشد.....همون ناظم خشن مدرسه تو سال چهارم ابتدایی من بود....
از دیدنش تعجب کردم....فکرشو بکنین...سه سال با پسر ناظمتون همکلاسی باشین و ندونین .....اونم چه ناظمی....یه بار کم مونده بود از ترسم سکته کنم....اون موقع ها بچه بودم هنوز....
انصافا امروز کلاسو گذاشتیم رو سرمون....دیگه کم مونده بود معلمو هم سر کار بذاریم....
آخه کلاس ما کلا با کلاسای دیگه فرق میکنه....میتونین هر گونه ترانه ی درخواستی گوش کنین...
یا صدای هر حیوونی که دوس دارین بشنوین....حتی اونایی که اصلا وجود خارجی ندارن....
از این به بعد باید سعی کنم یکم کمتر بیام نت و بیشتر به درسام برسم....
آخه کنکور داریم دیگه..امتحان ها هم نهاییه....بهمون میگن شما باید روزی چند ساعت درس بخونین...به قول آقای صمدی معلم دینیمون شما باید روزی 8 ساعت مطالعه کنین....
نمیدونم شما هم اینجوری هستین یا نه....من که بخونم یا نخونم همون نمره رو میگیرم...
التبه جز شاگرد اول های کلاسیم ....ولی خوب...
حوصله ندارم بیام این جمعیت چند ده نفری رو صدا کنم بگم آپم....همین جا میگم...آپم...با معرفتاش میان ومیخونن و نظر میدن...
واسه نظرای خیلی قشنگتون خیلی خیلی ممنون...
ممنون که تا اینجا خوندینش.....منتظر نظراتون هستم.....
یعنی راس میگن....وبلاگ شده پر غم....خوب چیکار کنم....پاشم شکلک های رقص بذارم تو وبلاگ....
البته به نظر من وبلاگم غمیگن هست....ولی نه زیاد....
فکر کنم هیچ دختری آرزوی دوس شدن با منو هیچ وقت نداشته باشه...
این روزا یکم دور و برم کمی خلوت تره....البته به خاطر آب و هوا هم هست....
بهاره دیگه.....ولی بهار ارومیه یه چیز دیگس....
یه جورایی آب و هوای اروپا و اونطرفا رو داره....بیخود نیست که میگن پاریس ایران!!!
ولی جدی اگه یه وقتی پول و انرژی و وقت رو یه جا با هم داشتین ارومیه رو ببین....اوه....دارم واسه شهرم تبلیغ میکنم...!!!حواسم نبود...
چند روز پیش رفتم حجامت....حوصله ندارم بابا....برو ببین چیه...تو گوگل سرچ کنی هست....
منتها چندشت نشه.....همینجوری رفتم...پاسال هم رفته بودم....ادم یکم سبک میشه....
خوب از هرکی یه کاسه خون! بگیری سبک میشه.....
امروز هم که سالگرد پدربزرگم بود.....کلا تو خونه بودم....بهانه ای هم نداشتم...ولی نمیدونم چرا نرفتم...
مدرسمون هم این هفته دیگه اخرشه......یعنی این اخرین هفته ای که پشت میز و نیمکت ها میشینم....
واااای....چه زود گذشت....کی باورش میشه....12 سال....12 سال پشت اینا نشستیم....
درس خوندیم....امتحان دادیم....خندیدیم....گریه کردیم...قهر کردیم.....اشتی کردیم...هه ....معلمو مسخره کردیم.....یعنی تا چند روز دیگه تمومه...؟؟؟چه زود گذشت...
معلممون گفت در اینده یاد این روزا میافتین....اونوقت همه ی خاطر های الانتون چه تلخ...چه شیرین...
همش براتون شیرین میشه....
ولی من هنوز با یکی قهرم........نگین که برو اشتی کن....چون اصلا برام مهم نیست که باهاش قهرم...
انتظار ندارین که یه پسر 17 ساله غرور به جاشو زیر پاش بذاره و بره منت کشی....
یکی از سه تا ماهی قرمز هام.....مرد....
با اینکه حرفی واسه گفتن نداشتم ولی اپم یکم طولانی شد.....شرمنده....
اونایی که از وبم خوششون نمیاد نظر ندن....وبم رو هم نگاه نکنن....
واسه آپ بعدی سعی میکنم یه داستان بذارم....من زیاد مذهبی نیستم....ولی یه حدیث جالب پیدا کرده بودم..گفتم شما هم بخونین:
هر كه عاشق شود و خود را پاك نگه دارد و با اين حال بميرد, شهيد مرده است(پیامبر اسلام ص )
خیلی دوس داشتم این پست رو احساسی و رویاییش کنم...اما نشد....شب بخیر...

اره .....3تان...
لااقل از تنهایی درم میارن...براشون یه تنگ قشنگ درست کردم..توش صدف هم انداختم....
3 تا خریدم....خواستم تنها نباشن...اخه تنهایی خیلی بده...خیلی....
ما توی این دنیای به این بزرگی وقتی تنها میشیم دلمون میگیره....اونوقت اون توی اون تنگ کوچیک....نه...
گفیتم عید که بشه تعطیل میشیم....هر کاری خواستیم میکنیم....اما الان میبینم نه....
کاری جز دلتنگی نداریم....امروز یکی برای اولین بار نظر داد و گفت وبلاگم زشته...برام جالب بود...
راستش بعضی وقتا میزنه به سرم که این وبو ببندم و برم پی کارم....شما چی میگین...
نه من تاحالا عاشق نشدم...میدونم براتون عجیبه....یه پسر 17 ساله که عاشق نشده...
ولی همش دلتنگه....
راستش برا خودم هم عجیبه....اخه عاشق شدن که الکی نیست....
هه ....برم وایستم جلو مدرسه دخترونه ...بعدشم یکی از اون خوباشو سوا کنم ....مسخرس...
من با کسی مشکل ندارم.....ولی نمیدونم چرا همه با من مشکل دارن
من.....من تنهام....نمیدونم تنهایی رو چجور معنی میکنین....
یعنی همه برام غریبن.....ولی.....ولی من......آشنا خواهم ماند با تمام غریبه ها...در حیات خلوت دلم..
که کسی جز من نمیبیندش.....
میدونم با این نوشته ها و با این وبلاگ اشک خیلی هارو در آوردم...خیلی هارو ناراحت کردم...خیلی ها رو هم اذیت....بیشتر از همه خودمو....معذرت میخوام...
شاید داداش خوبی نباشم....ولی داداش ها و ابجی های خوبی دارم...
فعلا....
یه چیز جالب همین اول بگم....49/. اونایی که به وبم نظر داده بودن اینو هم نوشته بودن: بابا بخند...بیخیال برو شاد باش...
50/. هم که نصیحت کرده بودن و رسما کم مونده بود بهم بگن افسردگی مفرط..!!!
اهان....اون 1/. چی بود؟.....خوب معلومه..اونا هم یک کلمه نوشته بودن: آپم..
این 1/. توی همه ی وب ها اینجوریه...
راستی چهارشنبه سوریتون مبارک....خداییش یکی از دلایلی که امریکا و اسرائیل از ایران میترسن همین چهارشنبه سوریه...از زلزله بدتره به خدا....
ایرانیم دیگه...کاریش نمیشه کرد...اخه میگن یه روز:
مردی داشته در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزد که یهو میبینه یه سگی به یه دختر بچه ای حمله کرده مرده به طرف اونا میدوئه و با سگه درگیر میشه . سرانجام سگ را میکشه و زندگی دختربچه ای را نجات میده پلیسی که صحنه رو دیده بود به سمت اونا میاد و میگه : تو یک قهرمانی
فردا اون روز تو روزنامه ها می نویسن :
یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد
اون مرده می گه: من نیوریورکی نیستم
پس فردا روزنامه های صبح می نویسن:
یک امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .
مرده دوباره میگه: من امریکایی نیستم
ازش میپرسن :خب پس تو کجایی هستی ؟
میگه:<من ایرانی هستم >
فردای اون روز روزنامه ها این طور می نویسن :
یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت..!!!
البته اینجا دیگه مقصر ما نیستیم.....
میدونم....این پستم رو خودم عمدا غمگینش نکردمحداقل سر این یکی نصیحت نمیشنوم...
فقط....هیچی ولش کن....منتظر نظراتون هستم...
خدا بگم چیکارشون کنه....با این اینترنتشون....اخه بخوام دو کلام اضافه حرف بزنم فردا میبینی وبم پرید..
سلام....من همونم....پسر ۱۷ ساله یه دو هفته ای نبودم...یعنی بودم....اینجا نبودم....یعنی اینجا هم بودم...تو نت نبودم...
هیچ فرقی نکردم..همونم...
هنوز هم تنها و.......تنها...
وقتی بعد از دو هفته نتم باز شد و اومدم وبلاگ....خداییش وقتی نظرات رو دیدم دهنم باز موند...
راستش به خودم حسودیم شد که اینقد دوست دارم....دوستای خوب که هیچکدومشون رو هم ندیدم..
از همین جا اولا واقعا خیلی ممنون.....از همتون...و واقعا ببخشید که نتونستم بیام و جواب نظراتتون رو بدم...ببخشید....
بعضی از دوستام نوشته بودن بابا بیخیال ....شاد باش....
ای بابا....شادی دل خوش میخواد.....نمیدونم شما هم اینجوری هستین یا نه....من که اینجوریم...
نمیتونم تنها شاد باشم....باید شادیم با یکی تقسیم بشه....گر چه...همیشه یه زد حالی پیدا میشه..
میگن یه روز یکی به خدا گفت: اخه خدا جون....قربونت برم...تو که اینقد با صفایی همه رو دوست داری
اینقد خوبی افریدی....دیگه چرا غم و ناراحتی رو افریدی....
خدا هم میگه: اخه تا وقتی که غمگین نشین که یاد من نمی افتین.....
پ ن :گاهي وقتا اونقد به يكي خوبي مي كني كه ديگه فكر مي كنه اين مهربونيا وظيفته....
اونوقته كه يه چيزي ته دلت مي شكنه....
اونقد جواب مهربونياتو با نامهربوني ميده و اونقد احساس و فكر و قلبتو به بازي مي گيره.....
كه كم كم حس تو هم عوض ميشه...
دوباره غرورت واست مهم ميشه....
ديگه حاضر نيستي به خاطرش غرورتو بشکني...
ديگه با نگاه كردن به چشاش دلت هري نمي ريزه........
خوش باشین...
تو بچگی وقتی میریم مدرسه بهمون یاد میدن امانت دار باشین...به امانت کسی خیانت نکین..
ولی من وقتی بیرون مغازه های امانت فروشی رو میدیم میگفتم : یعنی چی؟....منظورمو که میفهمین؟
یا یاد دادن ربا خودن حرامه....ولی وقتی میبینم بابام یه وام از بانک گرفته ولی برا برگردوندنش باید نزدیک دوبرابر برگردونه...میگم:یعنی چی.....
یا چهارشنبه سوری رو سه شنبه میگیریم....
از نظراتون ممنون....فکر نمیکردم وبم این همه بازدید کننده داشته باشه....اونایی هم که فقط اومدن و خوندن....دمشون گرم...
یکی از دوستام تو وبش نوشته بود واژه ولنتاین رو فیلتر کردن...اخه .....هیچی بیخیال....
چیکار کنم...خوشم نمیاد مثل وب های دیگه مطلب کپی کنم و بزنم تو وبلاگ بعدشم به زور بگم بیاین بخونین.....
الان دیگه مد شده...هر جمله ای روکه یکم جالبه مینویسن....زیرشم میزنن: دکتر شریعتی
میخوام اگه کنکور سراری قبول شدم یه کنکور هنر هم بدم و برم دانشگاه هنر....بهم میاد نه...
هه....یا بهتره فلسفه یا روانشناسی بخونم....
گاهی وقتا میخوام دست خودمو بگیرم ببرم بیرون....ولی خودم نمیذارم....
میدونی.....باید به خدا اعتماد کرد...اما باز همیشه یه شکی تویه وجودمون هست...به چیزی که نرسیم سرش غر میزنیم....
میگن یه روز یه کوهنوردی تویه یه شب سرد و تاریک زمستونی به کلش میزنه که بره کوهنودی....
وسایلشو جمع میکنه و راه میافته...میرسه به پایین کوه و شروع میکنه بالا رفتن...میرسه به صخره ها و شروع میکنه صخره نوردی....اما یهو لیز میخوره و میافته...میافته و میافته تا اینکه یهو طنابی که دور کمرش بود وایمیسته....معلق توی هوا میمونه.....نه میتونه بره بالا و نه میتونه بیاد پایین....
توی شب سیاه هم هیچ جا رو نمیبینه...همه جا تاریک تاریک
وقتی میبینه چاره ای نداره....شروع میکنه خدا رو صدا زدن....
خداااااا..............
خدااااااااااااااااا........
خدا صداشو میشنوه و جوابشو میده....
خدایا...منو ببخش تا حالا هر چی بدی کردم....منو از اینجا نجات بده...
خدا میگه نمیشه....
اخه واسه چی؟....
تو بهم اعتماد نداری....
خدایا من خیلی دوست دارم من بهت اعتماد دارم....منو نجات بده...
خدا میگه باشه.....کمکت میکنم....منتها اگه میخوای کمکت کنم باید طناب دور کمرتو باز کنی...
خدایا چی میگی....من بیافتم که میمیرم من از سیاهی حتی نمیتونم اون پایینو ببینم...راه دیگه ای نداره؟
نه....اگه به من اعتماد داری طنابتو باز کن...این تنها راهشه...
نمیتونم....نمیتونم بازش کنم...یه جوری نجاتم بده....
دیدی بهم اعتماد نداری....
و دیگه صدایی نشنید...
خدااااااااااااااااااااااا......
روز بعد تمام روزنامه ها و مجلات شهر یه فقط یه تیتر زدن:
مردی کوهنورد در ارتفاع یک متری از سطح زمین بر اثر شدت سرما مرد.....
همیشه به متولدین ۷۴ حسودیم میشه....نمیدونم چرا
دوست دارم یه سال برگردم عقب به ۱۶ سالگیم...وای که چقدر زود گذشت....
زیبا بود ۱۶ سالگیم.....اون موقع زیاد احساس تنهایی نمیکردم...شایدم حالیم نمیشد...
۱۶ سالم بود که رمان احمد و نازنین رو خوندم...یه رمان خیلی رمانتیک....
اما اخرش مثل اول قصه ها تموم شد......یکی بود و ......یکی ......نبود...
روز شماری میکنم تا عید بیاد....بگیرم یه هفته تخت بخوابم....تا خستگی یه سال رو بریزم دور...
از حرف های کلیشه ای بدم میاد....حرف هارو باید از ته دل زد بی ملاحضه...تا به دل بشینه...
تنهایی یعنی چی....؟
یکی تنهاییش با سگش پر میشه.....یکی تنهاییش با دوس دخیش پر میشه....یکی تنهاییش با دوستاش پر میشه....اما تنهایی من هی داره خالی تر میشه....میترسم که دیگه هیچ وقت پر نشه...
نظراتون مثل همیشه عالی بود.....
شده دفتر خاطراتم...
وبلاگو میگم....
میدونین........ادم تنها هیچ وقت آرزوی مرگ نمیکنه...
اگه تنها شدین میفهمین چرا....ادم تنها منتظره....منتظره یکی که خودشم نمیدونه کیه...
نمیدونم امتحان کردین یا نه....عصر وقتی افتاب داره غروب میکنه...یه بغضی گلوتو فشار میده..
شب وقتی میخوای بخوابی...برا چند لحظه این فکر میاد توی ذهنت که...اگه الان نبودم هیچی عوض نمیشد...چون توی این دنیا با این همه ادم هیشکی بهت فکر هم نمیکنه....
از خدا فقط یه خواسته دارم....خودش میدونه چیه....دعا کنین بهش برسم....به خدا بگین تا منو بهش برسونه...
همه توی نظر ها نوشته بودن من یه دوست واقعیم ولی هیشکی برای من یه دوست واقعی نیست..
راستش اولش خندم گرفت...فکرشو بکنین....همه دوست واقعین ولی همه دوست واقعی نیستن!!!
توی نظراتون از من سوال نکنین....۱۷ سالمه..یه پسرم...
این وبلاگم رو هم سه ساله که ساختم...قبلش وبلاگ داشتم...ولی نه به این غمگینی...
اسم اول این وبلاگ هم این بود: آشنا خواهم ماند با تمام غریبه ها...بعد شد: زندگی آرامش است
بعد شد: دلتنگی های پسر ۱۶ ساله..الانم که شده دلتنگی های پسر ۱۷ ساله...سال بعد هم اگه زنده باشم.....اگه...........زنده باشم....میشه ((((۱۸))))
شب های زمستون رو هیچ وقت فراموش نکنین....هیچ وقت...
پس فردا کنکور ازمایشی دارم...شنبه دو تاامتحان دارم......حوصله ی هیچی رو ندارم....
میخوام برم بیرون....کجا برم؟.....با کی برم؟.....
میدونین فرق دوست با دوست چیه؟
یه دوست معمولی هیچ وقت موقع مرگ و مریضی تورو نمیفهمه
یه دوست معمولی هر وقت کارش گیر کرد باهات مهربون میشه
یه دوست معمولی دوست نداره زیاد باهات باشه
یه دوست معمولی وقتی بهش اس ام اس بدی جواب نمیده
یه دوست معمولی همیشه وقتی تنهاست تو یادش میفتی
یه دوست معمولی همیشه دوست داره ازت بهتر و برتر باشه
یه دوست معمولی براش فرقی نداره که باهات قهر باشه یا آشتی
یه دوست معمولی همیشه نمرات کلاسی و معدل و میزان پولاتو و ...رو ازت میپرسه
یه دوست معمولی هیچ وقت در مورد لباس و نحوه ی پوشیدنت نظر نمیده
یه دوست معمولی هیچ وقت دوست نیست....هیچ وقت....
اما..
یه دوست واقعی حداقل روزی بهت یه بار زنگ میزنه و اس ام اس میده
یه دوست واقعی وقتی ببینه ناراحتی قلقلکت میده و جک برات تعریف میکنه
یه دوست واقعی هیچ وقت تاریخ تولدتو از یادش نمیبره
یه دوست واقعی وقتی میخواد بره تفریح اول از همه به تو زنگ میزنه
یه دوست واقعی شماره خونه و موبایلتو حفظه...
یه دوست واقعی همیشه میخواد بهت کمک کنه ولی نمیدونه چجوری..
یه دوست واقعی وقتی باهاش قهری...خیلی ناراحته...هر قدر هم مغرور باشه یه راهی واسه اشتی پیدا میکنه
یه دوست واقعی جونشم برای ادم میده...
جالبش اینجاس...ما ها دوست داریم دوست معمولیمون دوست واقعیمون باشه....
حال و حوصله ی نوشتن ندارم...الان هم دارم میرم درس بخونم...شاید فردا و پس فردا اصلا اپ نکردم...فقط یه چیز...شما واسه دوستاتون دوست واقعی هستید یا نه؟
۸ سال.....۸سال با دوستش قهر بود...
معلممونو میگم....خودش گفت....
میگه بعد از ۸ سال رفتم بهش میگم دیوونه ای؟..
میگه دیوونه خودتی....میگم بابا ما ۸ سال قهریم...حواست هست...
امروز امتحان عربی داشتم...میدونم کم میگیرم...
احساس میکنم خیلی بد شدم....نه...بد اونجوری نه....تلخ نشدم...
بد شدم...شاید مال سن و سالمه...یکی نیست بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم...
وقتی میبینم دوستام توی مدرسه دارن از ولنتاینو و دوست دخی هاشون حرف میزنن...دروغ نگم حسودیم میشه...تو دلم میگم....اخه این چیش از من سر تره؟....دختره به چی این دل بسته....
ممنون از نظراتی که گذاشته بودین...بعضی هاتون که واقعا کم مونده بود یه اسم شیزوفن و بیمار روانی رومون بچسبونین...رسما مشاروه ی روانی داشتین میدادین...
ادم اگه خیلی شاد و سرحال باشه میگن دیوونس....اگه خیلی ناراحت و غمگین باشه میگن روانیه...
یه جوری هم مینویسن که ادم واقعا فکر میکنه دیونس...میگم نکنه خودکشی کنم....
خیلی ها خواسته بودن باهام درد و دل کنن ...من با کسی درد و دل نمیکنم...هرچی داشته باشم
تو خودم میمونه....البته یه وقت های هم وقتی خیلی ناراحت میشم قلبم درد میگیره...
چند وقت پیش بابام به زور بردتم دکتر....نذاشتم بیاد تو مطب...نمیخواستم بفهمه دکتر چی میگه....
چون میدونستم چی میگه...دکتر هم گفت مال اعصابته...وقتی هم که بیرون اومدم به هیکشی چیزی نگفتم....بدیش اینه که نمیدونم کی وایمیسته....
ممنون از همتون....فقط باز دوباره مشاوره ندین تو رو خدا...
این ایدیمه:ashena_73
مرگ....
چه آسون...شوخی شوخی....معلوم نیست کی میاد...دیروز یکی رو برد...
یکی از بازدید کننده های وبلاگم...دوست های بابام....برا روحش دعا کنین...خواهشا...
تنها بودم....کل این روز رو......دیگه توی مدرسه هم با کسی حرف نمیزنم...
از من بپرسین میگم کسی با من حرف نمیزنه....خوب من هم با کسی حرف نمیزنم...
به خاطر نظراتتون ممنون....لااقل چند نفر نظر دادن....بماند که بعضی ها هم نظر تکراری دادن..
حالم اصلا خوب نیست....نمیدونم چرا...
خیلی حرفا تو دلمه...ولی نمیتونم اینجا بگم....چون اشتباه کردم و ادرس این وبو به بعضی ها که میشناسم دادم....اشتباه کردم..
چون نمیتونم راحت حرف بزنم...
تنهایی خیلی سخته....ولی شیرینه...حداقل برای من....
خیلی جالبه...خدا خودش تنهاس اما دوس نداره کسی مثل اون تنها باشه...
ولی خودش باهامونه...هنوزم که هنوزه بعد سه سال که دارم توی اون مدرسه درس میخونم...زنگ تفریح ها تنها قدم میزنم....توی تخت خودم هم با بغل دستیم زیاد حرف نمیزنم....
بابام راست میگه شاید زیادی مغرورم....اره ...غرور...چیزی که پسرا بیش تر از دخترا دارن...و بیشتر از اون بهش اهمیت میدن....
بابام خیلی زود با همه دوست میشه...بهم میگه تو هم خیلی راحت میتونی دوست پیدا کنی..
همه جا...کافیه بری و بهش سلام بدی...میگم چرا اون به من سلام نده....میگه همینه......
راستم میگه...بیخیال باز بخوام بگم باید دو ساعت داستان بنویسم....
اونایی که این متنو تا اخرش خوندن...ممنون....منتظر نظراتون هستم...
تعجب نکنین...EMOها همه اینجورین...البته من یه EMOYE تنهام...
راستشو بخواین EMO به دنیا اومدم....حالا دنبال یکی میگردم...
با اینکه پسرم ولی احساس میکنم بعضی وقت ها زیاد احساساتی میشم...
نمیدونم چرا تنهام....نه اینکه تنهایی رو دوست ندارم نه....خیلی هم دوسش دارم..
شاید به خاطر حرف بابامه...میگه هیشکی باهات دوست نمیشه به خاطر.....بیخیال....
نه...اشتباه فکر نکن..هیچ ایرادی ندارم...سالمم....خیلی هم خوشگل...یه روزی میگم.....
راسته که میگن آدم به هر چی که بخواد میرسه؟.....چند روز پیش معلممون گفت صد تا از آرزو هاتونو بنویسین...نمیدونم مال من به زور به پنجاه تا رسید یا نه......
تا چند سال پیش دوست داشتم رییس جمهور بشم....یا حداقل وزیر و نماینده مجلس..
ولی .....
...همکلاسیم...الان یادش افتادم..
الان فهمیدم یه ساله که باهاش حرف نمیزنم.....با خیلی ها حرف نمیزنم...
هه.....گهگاهی بهم سلام میده....بعضی وقت ها هم من بهش سلام میدم...
ببخشید اگه ناراحت شدین...گرچه...میدونم خیلی هاتون اصلا اینا رو نمیخونین و یه نظر میدین که:
(( وبلاگت خیلی خوب بود...با تبادل لینک چطوری؟))
i study pre-univesity
This is my blog ... I made it .i love it very much
i made it because I do not have any friends
and
i am very only....very
I do not speak much English
i waiting for yor comments..
thank you for read to this text



سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخوردهی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل رو هم انداختم زمین، گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
توی همه چی شکست بخورین و بندازینش گردن خدا؟؟؟ این داستان مال خودمه....از جایی کپی نکردم..
مال منه...پسر ۱۷ ساله!!!
......یه ماه بود داشتم برای یه برنامه زحمت میکشیدم...یه ماه...
وقتی تموم شد...زدمش به کامپیوتر...اما کامپیوتر شب خراب شد....خراب خراب...
دیوونه شدم...یعنی یه ماه زحمتم رفت به باد؟....یعنی باید ویندوز بزنم....خدایا نه.....
هر بار که کامپیوتر رو روشن میکردم کلی نذر میکردم که اگه درست شه اینکارو خوبو میکنم
هر کاری کردم درست نشد...بردم پیش تعمیر کار گفت ویندوز میخواد...
دیگه با خدا قهر بودم....چون زیاد صداش زدم....
اره...تعجب نکنین به خاطر یه فایل که توی کامپیوترم بود...اما اگه اون نبود زحمت سه ماهم میرفت به باد و زحمتی که یه ماه برای اون فایل کشیده بودم...
بردم پیش یه تعمیر کار دیگه از safe mode رفت و فایل رو از دسکتاپ به یکی از درایو ها کپی کرد...
اومدم خونه...وقتی میخواستم درایو c رو فرمت کنم و ویندوز بزنم...دیدم فقط یه کلمه نوشته
reapir:R
زدمش....نگو چارش همین بود...چند تا فایلو پاک کردو جاش دوباره جدیدشو زد...
کل ویندوز سالم بود.....میدونم که خدا هم الان داره بهم میگه:آخه بی معرفت....ارزششو داشت که به خاطر اون باهام قهر کنی؟.....
خدایا غلط کردم....ببخش....همین
ا

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت
نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت
“ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :
« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای
یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»